|
روزهایم همچنان روح سرگردانم، به پوچی و تنهایی سپری می شود.
در وجودم سوزی حس می کنم که هرگز به اشک تبدیل نمی شود
.من توانایی خندیدن را از دست داده ام.
و همچنان گریستن.و نیز زیستن را.بیشتر احساس می کنم که خنثی هستم.
نه می توانم تاثیری بگذارم و نه تاثیری بپذیرم.مدتها پیش روبرویم دوراهی دیدم
که هرگز جرات گذر از آن را نکردم.نه اینکه نمی توانستم.
نه اینکه شهامتش را نداشتم.بلکه به خودم اطمینان نداشتم.
من از خودم می ترسیدم که بعد از گذر از این دوراهی
، همواره در این دوراهی درونی گرفتار باشم که آیا
راهی را که انتخاب کرده ام راهیست که طاقت گذراندنش را داشته باشم.
ترسیدم که همیشه چشم به راه باشم.من ترسیدم
و یک عمر روبروی دوراهی ایستادم وخودم را بافیون زمان،با
سردرگمی سرگرم کردم.من از دوراهی نگذشتم و حالا می بینم که تمام عمر خواب بودم
.من یک عمر خواب بودم و این روزها که از خواب بر می خیزم،
می بینم که تک دوراهی آزاردهنده ی ذهن من،
امروز به هزار راه های حل ناشدنی و به هم بافته تبدیل شده.
من حالا به هر سو می نگرم راه می بینم اما دیگر نه می توانم
و نه شهامت گذر از هیچکدام را دارم.من درک کرده ام
که قدرت انتخاب کردن نداشته ام و تمام ناکامی هایم از سوی خود ضعف آلودم بوده
.اگرچه دنیایی که درونش زندگی کرده ام هیچ وقت نخواسته که من آنچیزی باشم
که باید،اما این طبیعت روزگار است که باید شد و نمی توانست بود.
انسان باید باشد تا بتواند بشود. اما این ضعف من
بوده که نتوانسته ام و در روبروی جایی که باید از آن گذر می کردم،
سالها ایستاده ام و نظاره کرده ام. برایم سخت نیست که بگویم.
چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم و آنچیزهایی را
که با تمام وجود می خواستم و از دست دادم، حالا زینت و تفریح دیگرانست.
من برایم سخت نیست که بگویم، در این جدال سخت و خونین زندگی؛
در این جدالی که هیچکس پشت هیچکس رانخواهد دید،
مفلسانه و بی سرانجام،
شکست خورده ام...
|