تبليغاتX
.










روزهای گذشته



دوستان گرامی







ساختن

 

همیشه ساختن زیباست، اشتیاق به ساختن همیشه دو طرفه است و گاه دیگریست که سرشارتر و سرزنده تر، تو را به ساختن فرامیخواند.   اما دیگر چه تفاوت دارد؟! حالا این تویی که می­خواهی که همه نقشه­هایی که در ذهن داری پیاده کنی، می­خواهی بهترین باشی، و همین بهترین بودن برایت مهمترین هدف است، می خواهی زیباترین­ها را بیافرینی ...

 

ویرانی، کابوسی است که ­همیشه پریشانت می­کند، با این کابوس همیشه دست به گریبانی، می­سازی و می­سازی اما همیشه گوشه­ای از دلت آرام ندارد ...

 

با کابوس ویرانی سازگار می­شوی،

 به چشمانت قول می­­دهی که نمی­گذاری این بنا را ویران ببینند!

به چشمانت قول می­دهی، قبل از همه اتفاقات خوب و بدی که پیش بینی می­کنی یا نمی­کنی، با یک نگاه تمام زیبایی­های این بنا را برای همیشه در خود ثبت خواهند کرد!

به چشمانت قول می­دهی که بر ویرانی این بنا هرگز نخواهند گریست!

.

.

.

آخر

حالا تو مانده­ای شرمنده­ی چشمانت...

چشمانت، که در این شب بارانی هنوز یاریت میکنند که از ویرانی بنویسی . . .

 


[+] | |







شکست

روزهایم همچنان روح سرگردانم، به پوچی و تنهایی سپری می شود.

در وجودم سوزی حس می کنم که هرگز به اشک تبدیل نمی شود

.من توانایی خندیدن را از دست داده ام.

و همچنان گریستن.و نیز زیستن را.بیشتر احساس می کنم که خنثی هستم.

نه می توانم تاثیری بگذارم و نه تاثیری بپذیرم.مدتها پیش روبرویم دوراهی دیدم

 که هرگز جرات گذر از آن را نکردم.نه اینکه نمی توانستم.

نه اینکه شهامتش را نداشتم.بلکه به خودم اطمینان نداشتم.

من از خودم می ترسیدم که بعد از گذر از این دوراهی

، همواره در این دوراهی درونی گرفتار باشم که آیا

راهی را که انتخاب کرده ام راهیست که طاقت گذراندنش را داشته باشم.

ترسیدم که همیشه چشم به راه باشم.من ترسیدم

و یک عمر روبروی دوراهی ایستادم وخودم را بافیون زمان،با

سردرگمی سرگرم کردم.من از دوراهی نگذشتم و حالا می بینم که تمام عمر خواب بودم

.من یک عمر خواب بودم و این روزها که از خواب بر می خیزم،

 می بینم که تک دوراهی آزاردهنده ی ذهن من،

 امروز به هزار راه های حل ناشدنی و به هم بافته تبدیل شده.

من حالا به هر سو می نگرم راه می بینم اما دیگر نه می توانم

و نه شهامت گذر از هیچکدام را دارم.من درک کرده ام

که قدرت انتخاب کردن نداشته ام و تمام ناکامی هایم از سوی خود ضعف آلودم بوده

.اگرچه دنیایی که درونش زندگی کرده ام هیچ وقت نخواسته که من آنچیزی باشم

 که باید،اما این طبیعت روزگار است که باید شد و نمی توانست بود.

انسان باید باشد تا بتواند بشود. اما این ضعف من

بوده که نتوانسته ام و در روبروی جایی که باید از آن گذر می کردم،

 سالها ایستاده ام و نظاره کرده ام. برایم سخت نیست که بگویم.

چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم و آنچیزهایی را

 که با تمام وجود می خواستم و از دست دادم، حالا زینت و تفریح دیگرانست.

من برایم سخت نیست که بگویم، در این جدال سخت و خونین زندگی؛

در این جدالی که هیچکس پشت هیچکس رانخواهد دید،

                       مفلسانه و بی سرانجام،

 


                    شکست خورده ام...

 


[+] | |







 اشتياق بودن در حضور دوست ، از خود بي خودت مي کند .مستت مي کند .

 ديوانه ات مي

کند ... يار که نباشد ، تو مي ماني و قطره هاي اشک

اشکي که هفت دريا در برابر يک

قطره اش کم مي آورد . اشکي که خنده را بر لبان گلگون معشوق ميهمان مي کند

 . و تو چه

شيرين با خنده هاي معشوق آتش مي گيري ... لحظه لحظه هاي فراق ، آتشت مي زند .

 هر بارخاکستر مي شوي و از نو جان مي گيري تا دوباره آتشت بزند ...

نامهرباني معشوق را که ديگرنگو ... چقدر لذت داردکه جفاي معشوق راببيني

 و با خودت زمزمه کني : اگر با ديگرانش بود

ميلي / چرا ظرف مرا بشکست ليلي ... يک پا مجنون شوي و در عشق ليلاي خود

، شهره ي عالم ...چقدر شيرين است ناز معشوق را کشيدن ...

 اصلاً ناز ، همه اش براي معشوق است ...

راست گفته اند که هر چه دست نيافتني تر ، خواستني تر ...

 چقدر لذت دارد وقتي که تو هر

لحظه بي قرار تر مي شوي و معشوق ، فقط نظاره ات مي کند ...

 و تو هي بي قراري مي کني

و معشوق فقط نظاره ات مي کند ... نگاهش ، آتش به خرمن هستي ات مي افکند ...

و بي قراري

، عادت قلب عاشقت مي شود پس این همه ارمس برای چیست

ای یار خوش آواز غزل گوی من

دیگر اشکی نمانده در چشمانم که به پایش بریزم تو بگو چه کنم


[+] | |







عشق اول

 

قبلا از يكي شنيدم اينچيزي كه بهش ميگين عشق عشق نيست ، فقط يك سري فعل و انفعالات

هورمونيه كه باعث ميشه همچين حسي داشته باشين

 
اولش باور نكردم ، و به نظرم اين حرف به نوعي بي رحمي حساب ميشد، به نظرم عشق و

 دوست داشتن چيزي نبود كه دوري ازش كم بكنه يا با يه كار اشتباه از بين بره ، يه چيزي بالاتر

 از هورمون و اثرات اون روي بدن و فكر و ذهن ما ست ولي الان ديگه كم كم داره باورم ميشه


به اين نتيجه رسيدم كه عشق اكثر آدمها موندگار نيست .... ما اون كسي رو كه توي ذهنمونه

دوستش داريم نه اون كسي رو كه داريم باهاش معاشرت ميكنيم ، تصور ميكنيم كه اين شخص

همونيه كه توي ذهنمونه و به همين خاطر دوستش داريم ولي وقتي پرده ي عشق بره كنار و

حقايق آشكار بشه ، اون موقع ميفهمي كه طرفت رو چقدر دوستش داري

 
واسه طرفت فداكاري ميكني و فكر ميكني كه از روي عشقه ، ميبخشيش و فكر ميكني از روي

عشقه ، واسش گريه ميكني و فكر ميكني از روي عشقه ولي همه ي اينها براي عشق نيست ،

 براي خودته ، واسه اينكه من دوستش دارم ، بايد كنار من باشه ، بايد واسه من باشه ، اين كارو

 ميكنم تا منو دوستم داشته باشه ، منو بپسنده ، من .... من ... من ....

خيلي از ماها وابستگي رو با عشق اشتباه ميگيريم ، ايني كه ميگي اگه ازم جدا بشه ميميرم ،

نشون دهنده ي وابستگيته ....
به نظر من اين بچه بازي هاي به اصطلاح عاشقونه ، مثل نامه نگاري و من بميرم و تو بميري ،

فقط ناشي از هيجان دروني ماست كه براي يه مدت زماني پا برجاست .... يه جور تخليه ي

 احساسيه ، نشونه اي از دوست داشتن توش نيست ، زمان كه بگذره ، همه چيز عادي ميشه و از

 عشق همون خاطره اي كه شما گفتين باقي ميمونه كه شايد باورت نشه كه اون نظري كه 2 سال

 پيش در مورد رابطه ات داشتي با نظري رو كه الان داري ، زمين تا آسمون فرق ميكنه

به نظر من هر كس به نفع خودش كار ميكنه .... همه تغيير ميكنن....

 
اون كسي رو كه پارسال به خاطر فلان خصوصيت دوستش داشتي ، الاني كه ديگه اون

خصوصيت رو نداره چقدر دوستش داري ؟

عشق به نظر من فقط در صورتي موندگاره كه اول كسي رو پيدا كني كه مطابق با شخصيتي كه

 توي ذهنت از شخص مورد علاقه ات ساختي باشه و بعد عاشقش بشي


اين عشقي كه توي يك نگاه مياد ، عشق نيست ، يه اشتباهه.... اشتباهي كه عمرت رو هدر

ميده ... دوسال - سه سال - شش سال - شايدم بيشتر............ و وقتي بيدار ميشي ، حسرت

روزهايي رو كه هدر دادي ميخوري ...


به قول دوستمون ، بايد عاشق كسي باشي كه لياقتت رو داشته باشه


موفق باشين         یکشنبه  ۳۱/۶/۱۳۸۸


[+] | |







جدایی

 

گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

 

اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است


[+] | |







شهر من

 

این شهر من است که دارد خورشید را در آغوش می کشد

شهر خلوت وکوچکی که ایوان آن را می خوانند خیلی از آدم هایش را نمی شناسم

اما خیلی از آنها را درک می کنم

جزء آنهایی که برای بدست آوردن هر چیزی بیش از بیست و چهار ساعت صبر نکردند.

من خیلی ها رو هم می شناسم

 

با خیلی ها می خندم

با بعضی از آنها گریه کرده ام

و غروب شهرم را نگاه کرده ام

شهر خلوتم ایوان، دلم برای بعضی از کوچه هایت عجب می سوزد

برای غروب بعضی از روزهایت

ولی عجب ! خورشید همان خورشید است

اما دیگر طلایی نیست

 

جا داره که از همین جا از دوست خوبم واستاد عزیز

علی محمدی به خاطر غزل زیبایی که برای این پست از وبلاگ

سروده تشکر وقدر دانی کنم

شهر من شهر غزل ایوان غرب
شهر محروم از ازل ایوان غرب

هیچکس زخم تورا باور نکرد
گوشه ی چشمی برایت تر نکرد !


[+] | |







حرفهای دلم

حرفهای دلم را مینویسم و خط میزنم، مینویسم و خط میزنم ، این کاریست که چندید ساعت مشغولم میکند ! سعی میکنم بعد از این کمتر بیام نت ، شاید هرگز بر نگردم ، شاید بعد از مدتی . . .یه وقتایی بود که اینجا نوشتن و اینجا بودن آرومم می کرد   

 

ولی حالا دیگه . . .راستش دل خذ ف کردن وبو ندارم چون تنها همدم تنهایی های چند سال من بوداز همه کسایی که تو این مدت تحملم کردن ممنونم اگر اشتباهی مرتکب شدم منو ببخشید سعی میکنم بعد از این به تنهایی هام عادت کنم تنها چیزی که حالا دلم میخواد بارونه و یه دل سیر گریه و درد دل . . .همتونو دوست دارم و دست تک تکتون رو میبوسم . . .


[+] | |







بودن یا نبودن

 ...

با این همه

           از آن زمان که حقیقت

چون روح سرگردان بی آرامی بر من آشکار شد

و گند جهان

          چون دود مشعلی در صحنه های دروغین

منخرین مرا آزرد

بحثی نه

که وسوسه ایست این :

بودن یا نبودن...

                        


[+] | |







موفقیت

 

 اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي كه پارس مي‌كند سنگ پرتاب كني

          هرگز به مقصد نمي‌رسي

                            وبه ياد داشته باش كه امروز طلوع ديگري ندارد.


[+] | |







تقدیمی از دوست عزیزم سبحان معینی

 


[+] | |